گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
مردم گویند بهشت با حور خوشست
من میگویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوشست
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به اآب
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی
لایق دست چو من رعنایی
حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم
از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
پستی جدید برمن بیچاره خورده است
تا ناتمامیم به تمامی تمام کنم
یا در دهان زخم گرسنه ام به اشتیاق
ذرات پخته ای زهمان عشق خام کنم
عجب در آن سر زلف معنبر مفتول ------- که در کنار تو خسبد چرا پریشانست
جماعتی که ندانند حظ روحانی -------- تفاوتی که میان دواب و انسانست ،-
گمان برند که در باغ عشق سعدی را ----- نظر به سیب زنخدان و نار پستانست
مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر -------- که جهل پیش خردمند عذر نادانست
و ما ابرٌی نفسی و لا ازکًیها ------- که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
خداوند از دیدگاه ملاصدرا
ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
راهی به روح خسته ما باز کرده ای
وانگه نوای رفتن خود ساز کرده ای
حرمت نگاه دار و نگاهی به خاک کن
احساس می کنی که چه؟پرواز کرده ای
لامذهبم اگر ملامتت آغاز کرده ام
لامذهبی اگر ملامتم آغاز کرده ای
هر قدر دائماً به تو گفتم بمان نرو
صورت فرو کشیدی و هی ناز کر ده ای
انگار مصلحت همه بر این اساس بود
لابد که باخدا کلکی ساز کرده ای
حالا که بی خیال، گذشت آن گذشته ها
یک دوره از گذشتهء پرواز کرده ای!
تاچرخ فلک سوار هستی
از سرسرهء شراب رستی
گر چرخ فلک سوار تو شد
آنگه بنشین به تاب مستی
القصه جهان چو شهر بازی است
تو ناجی زوال منی خوش به حال تو
وخالی از خیال منی خوش به حال تو
احمق منم که دلخوش فردا نشسته ام
فردا و ماه سال منی خوش به حال تو
احساس میکنم که دعا میکنی برام
شاید هنوز مال منی خوش به حال تو
گفتی تمام عشق تورا آه ميکشد
آری تمام عشق تورا آه. ميکشد
او عکسهای تو وتمامی جاده را
گاهی نگاه ميکند و گاه ميکشد
شبها دلش زمينهءشطرنج ميشود
يک اسب رام مشکی و يک شاه ميکشد
و با خيال خواب تو در خواب ميرود
در خواب هم ستاره و يک ماه ميکشد
ميخواست حال و روز خودش را ...ولی نگفت
در دست بادصبح پر کاه ميکشد
ترسم از روز سیاهی است که
بیایی...و چه سود رفته باشم و
بدانی که چه دیر آمده ای