درباره نویسنده
نیما پیراسته
بزرگترین آرزویم این است که آدم باشم- و اندیشه ام مدام اینست که :" دور فلک درنگ ندارد شتاب کن!!!!"
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نیما پیراسته
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • آبان ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٥
  • تیر ۸٤
  • بهمن ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • تابناک
  • جی میل
  • مصطفی موزانی
  • میثم متاجی
  • نامیلا
  • نقشه برداری
  • شعرم در سایت شعر نو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



http://www.harmonytalk.com/music/rasme-asheghi.mp3
عالمسوز
شعر و دلنوشته ها
یادی از عمر عزیز
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

مردم گویند بهشت با حور خوشست

من میگویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوشست

نظرات ()



ایرج میرزا:
نویسنده: نیما پیراسته - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

عاشقی محنت بسیار کشید 
     تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
      که فلک دسته گلی داد به اآب

نازنین چشم به شط دوخته بود 
     فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب  
    نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی   
    لایق دست چو من رعنایی
حیف از این گل که برد آب او را    
  کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست  
   جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش    
  نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی  
    نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم    
  از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط 
     دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست   
   به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را بربود  
    سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو  
    ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن 
     عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من   
   یاد آبی که گذشت از سر من

نظرات ()



پست جدید
نویسنده: نیما پیراسته - شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠

پستی جدید برمن بیچاره خورده است

تا ناتمامیم به تمامی تمام کنم

یا در دهان زخم گرسنه ام به اشتیاق

ذرات پخته ای زهمان عشق خام کنم

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

عجب در آن سر زلف معنبر مفتول  -------  که در کنار تو خسبد چرا پریشانست
جماعتی که ندانند حظ روحانی  --------  تفاوتی که میان دواب و انسانست ،- 
گمان برند که در باغ عشق سعدی را  -----  نظر به سیب زنخدان و نار پستانست
مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر  --------  که جهل پیش خردمند عذر نادانست
و ما ابرٌی نفسی و لا ازکًیها  -------  که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

نظرات ()



خداوند از دیدگاه ملاصدرا
نویسنده: نیما پیراسته - دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩

خداوند از دیدگاه ملاصدرا

ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

نظرات ()



شعری موشح تقدیم به دوستم روح اله صالحی
نویسنده: نیما پیراسته - سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

راهی به روح خسته ما باز کرده ای

وانگه نوای رفتن خود ساز کرده ای

 

حرمت نگاه دار و نگاهی به خاک کن

احساس می کنی که چه؟پرواز کرده ای

 

لامذهبم اگر ملامتت آغاز کرده ام

لامذهبی اگر ملامتم آغاز کرده ای

 

هر قدر دائماً به تو گفتم بمان نرو

صورت فرو کشیدی و هی ناز کر ده ای

 

انگار مصلحت همه بر این اساس بود

لابد که باخدا کلکی ساز کرده ای

 

حالا که بی خیال، گذشت آن گذشته ها

یک دوره از گذشتهء  پرواز کرده ای!

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

تاچرخ فلک سوار هستی

از سرسرهء شراب رستی

گر چرخ فلک سوار تو شد

آنگه بنشین به تاب مستی

القصه جهان چو شهر بازی است

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

 


تو ناجی زوال منی خوش به حال تو
وخالی از خیال منی خوش به حال تو

                        احمق منم که دلخوش فردا نشسته ام
                        فردا و ماه سال منی خوش به حال تو

                                  احساس میکنم که دعا میکنی برام
                                  شاید هنوز مال منی خوش به حال تو

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤

گفتی تمام عشق تورا آه ميکشد

آری تمام عشق تورا   آه. ميکشد

او عکسهای تو وتمامی جاده را

گاهی نگاه ميکند و گاه ميکشد

شبها دلش زمينهءشطرنج ميشود

يک اسب رام مشکی و يک شاه ميکشد

و با خيال خواب تو در خواب ميرود

در خواب هم ستاره و يک ماه ميکشد

ميخواست حال و روز خودش را ...ولی نگفت

در دست بادصبح پر کاه ميکشد

 

نظرات ()



 
نویسنده: نیما پیراسته - پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢

 

ترسم از روز سیاهی است که

                    بیایی...و چه سود رفته باشم و

                                   بدانی که چه دیر آمده ای

نظرات ()



شعری از دوستی جديد
نویسنده: نیما پیراسته - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱
عشق عليه السلام
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
يير غلام تو کيست؟ عشق عليه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده خون در نيام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!

از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده يا امام!

عشق به پايان رسيد ، خون تو پايان نداشت
آنک پايان من، در غزلی ناتمام ...



¤ نوشته شده در ساعت 18:33 توسط alireza ghazveh
نظرات ()



شعری از دوستی جديد
نویسنده: نیما پیراسته - سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱
اين يک از او يک از او يک ازاو از من اما کدامست آن آن
آسمان در کدامين ستاره سرنوشت مرا کرده بنهان .

آسمان کم کن از ابرهایت بر سیاهی بیفزای شب را
تا بیایم کدامین ستاره است گشته تا این حد ازمن گریزان

اين منم کودکی که تنش را مثله مردند يکشب ملایک
ریختندش برای خداییت بیش گرگان بیر بیابان .

این منم نو جوانی که درچشم ریگهای زمین را جویده است
قورت داده است در دیدگانش زندگی را خیابان خیابان

این منم مرد بیچاره ای که تاجری قهوه ترگ گفته
دم نموده است خون سرش راکافه در کافه فنجان به فنجان

این منم مرد بیچاره ای که دستها را گرفته در آغوش
می جهد از بخاری به بنکه میدود با بهاروزمستان

آسمان کم کن از ابرهایت تا بیابم کدامین ستاره است
طالع تازه ات را نشان ده طالع کهنهام را بگردان...

¤ نوشته شده در ساعت 20:51 توسط سيدرضا محمدي
نظرات ()



شعری از دوستی قديمی
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱
کسی که در پی اویم در این حوالی نیست
تو هم که خانه بدوشی برو خیالی نیست
اگرچه دست گدایی به دامنت دارم
خداگواست گدای تو لا ابالی نیست
واینکه می شکند کوزه های انگور است
دلم به وسعت دریا ست نه سفالی نیست
در این زمین که پدر بذر راستی می کاشت
فقط صدای وزغ هاست بوی شالی نیست
نگو که هیچ ندارم نگو که بی دردم
دلم تهش خبری هست دست خالی نیست
شما که خاطرتان با فریب آلودست
کسی نمی شنود ها؟کسی شمالی نیست
از این دیار اگر رخصتی است پرگیرم
نمی شود که بمانم اگر سوالی نیست
قادر متاجی-انجمن شعر امام خمینی نوشهر

نظرات ()



شعر
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱
ما سينه سينه درد را لبریز دید یم
تاریخ را همواره با چنگیز دید یم
هرجا نشستیم و سری بالا گرفتیم
دندان آن بالا نشین را تیزدید یم
گفتند باور کن بیا اینجا بهاراست
رفتیم پای پنجره پاییز دید یم
میز و دم و دفتر هما نها بود تا بود
یک نقش باصدرنگ پشت میزدیدیم
این باغ بی فریادزاغان یادمان نیست
گرچه مترسکها سر جالیز دیدیم
هر چند روی صحنه بازی خوب وزیبا است
رفتیم پشت پرده ماصد چیز دیدیم
اینجا گلوی تشنه ام دادی طلب کرد
آنسوترک فریاد حلق آویز دیدیم
افسونه اميني-تنكابن

نظرات ()



شعر
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸۱
من ماه...ماه من
من آه ...آه من
یعنی : سپید تو
یعنی : سیاه من
یکسایه یک شبح
در اصطلاح من
حالا خودت بگو
اصلا نگاه من
من ماه آه تو
تو ماه آه من!
پیمان شعبانی تبار
نظرات ()



شعری از دوستی خشن
نویسنده: نیما پیراسته - دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۱
طعم بوسه هایت را
فقط باران میداند
که روی لبهایت میچکد
و لبهای خیس من
که تو را تفریق میکند
و جمع مشود
با خاطرت سنجاق شده بر دیوار
تو میبوسی
میبویی
عاشق میشوی
ومن به مقوایی فکر میکنم
که شناسنامه روزهای بی کسی ات بود
هتل چهارستاره ات
سه تا ره ات
ستاره ات
تو میبوسی
دهانم طعم کاغذ باطله میگیرد
اصلا به جهنم که تمام عشقهای دنیا
باید بروند
جز تو
به جهنم که هیچ کس مرا درک نمی کند
جزتو
به جهنم
به جهنم
با تو تنها به جهنم فکر میکنم
جهنمی که زیر پوستم دو تا میشود
چهارتا
ده تا
هزارتا
با من حرف میزنی
میبوسی
من به جهنم فکر میکنم
به مقوا
و دهانم آتش میگیرد

ر.ص---------انجمن شعربیدل دهلوی چالوس
نظرات ()



حال من
نویسنده: نیما پیراسته - پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸۱
در شیشه ای بخار گرفته متشنجم کرده بود به جنون رسیده بودم
نگو حرفم تکراریست فقط گوش بده ! در شیشه ای بخار گرفته
متشنجم کرده بود دست بردم تا بازش کنم میخواستم تمام صداهای
کوچه را بشنوم تمام صداها را زورم نرسید تقلا کردم دستهایم تاول زد اما نتوانستم باز شدنی نبود از ناتوانی دستم روی شیشه بخار گرفته کشیده شد لازم به گفتن نیست رد دستم روی شیشه ماند پنج انگشتم شد پنج خط موازی
حتی رد تاولها هم در بین خطوط پیدا بود رد تاولهای گرد سفید سیاه ویا جای چنگی که پریروز عقابها بر کف دستم انداخته بودند همه و همه در بین خطوط پیدا بود اصلا با وجود تاولها انگار آن پنج خط حامله بودند پنج خط حامله !
در شیشه ای هنوزهم هست هنوزهم بخاردارد آن خطها هم هنوز
روی شیشه اند خدای من هنوز هم حامله اند گویی فقط قابله ای نوازنده می خواهند یا چه فرقی می کند؟ نوازنده ای قابل!
نظرات ()



عالمسوز
نویسنده: نیما پیراسته - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۱
به نام خدا
اين نخستين کلمات است
خدا را شکر
نظرات ()