عالمسوز

شعر و دلنوشته ها

+ ایرج میرزا:

عاشقی محنت بسیار کشید 
     تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
      که فلک دسته گلی داد به اآب

نازنین چشم به شط دوخته بود 
     فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب  
    نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی   
    لایق دست چو من رعنایی
حیف از این گل که برد آب او را    
  کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست  
   جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش    
  نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی  
    نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم    
  از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط 
     دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست   
   به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را بربود  
    سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو  
    ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن 
     عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من   
   یاد آبی که گذشت از سر من

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پست جدید

پستی جدید برمن بیچاره خورده است

تا ناتمامیم به تمامی تمام کنم

یا در دهان زخم گرسنه ام به اشتیاق

ذرات پخته ای زهمان عشق خام کنم

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ در سوگ امیر کبیر- حمام فین کاشان-فریدون مشیری

رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر،
غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.
زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت زده!
زمین، هنوز همان سخت‌جانِ لال شده!
جهان، هنوز همان دست بسته تقدیر.
هنوز، نفرین، می‌بارد از در و دیوار،
هنوز، نفرت، از پادشاهِ بدکردار،
هنوز، وحشت، از جانیان آدم‌خوار،
هنوز، لعنت، بر بانیان آن تزویر!
هنوز دستِ صنوبر بر استغاثه بلند،
هنوز بیدِ پریشیده سر فکنده به زیر،
هنوز همهمه سروها، که: «ای جلاد!
مزن! مکُش! چه کنی، های! ای پلید شریر!
چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام
چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر؟!»
هنوز، آب به سرخی زند که در رگِ جوی
هنوز،
هنوز،
هنوز،
به قطره قطره گلگونه، رنگ می‌گیرد،
از آنچه گرم چکید از رگ امیرکبیر.
نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان،
نه خون، که داروی غم‌های مردم ایران،
نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر.
هنوز ناله باد،
هنوز زاری آب،
هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر!
- «هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه،
برون خرامی، ای آفتاب عالمگیر»
«نشیمن تو نه این کنج محنت‌آباد است»
«تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر»
به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند
در این سراچه ماتم پیاده، شاه، وزیر!
چنو دوباره بیابد کسی؟
- محال محال
هزار سال بمانی اگر،
چه دیر،...
چه دیر،...

فریدون مشیری
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عجب در آن سر زلف معنبر مفتول  -------  که در کنار تو خسبد چرا پریشانست
جماعتی که ندانند حظ روحانی  --------  تفاوتی که میان دواب و انسانست ،- 
گمان برند که در باغ عشق سعدی را  -----  نظر به سیب زنخدان و نار پستانست
مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر  --------  که جهل پیش خردمند عذر نادانست
و ما ابرٌی نفسی و لا ازکًیها  -------  که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خداوند از دیدگاه ملاصدرا

خداوند از دیدگاه ملاصدرا

ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعری موشح تقدیم به دوستم روح اله صالحی

راهی به روح خسته ما باز کرده ای

وانگه نوای رفتن خود ساز کرده ای

 

حرمت نگاه دار و نگاهی به خاک کن

احساس می کنی که چه؟پرواز کرده ای

 

لامذهبم اگر ملامتت آغاز کرده ام

لامذهبی اگر ملامتم آغاز کرده ای

 

هر قدر دائماً به تو گفتم بمان نرو

صورت فرو کشیدی و هی ناز کر ده ای

 

انگار مصلحت همه بر این اساس بود

لابد که باخدا کلکی ساز کرده ای

 

حالا که بی خیال، گذشت آن گذشته ها

یک دوره از گذشتهء  پرواز کرده ای!

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ماهی نشده...

ماهی نشده حباب گفتن تا کی

بی مغز و تهی جواب گفتن تا کی

از سیر و سلوک و حیرت و سعی و فنا

نا دیده به آب و تاب گفتن تاکی؟

 

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تاچرخ فلک سوار هستی

از سرسرهء شراب رستی

گر چرخ فلک سوار تو شد

آنگه بنشین به تاب مستی

القصه جهان چو شهر بازی است

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 


تو ناجی زوال منی خوش به حال تو
وخالی از خیال منی خوش به حال تو

                        احمق منم که دلخوش فردا نشسته ام
                        فردا و ماه سال منی خوش به حال تو

                                  احساس میکنم که دعا میکنی برام
                                  شاید هنوز مال منی خوش به حال تو

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

گفتی تمام عشق تورا آه ميکشد

آری تمام عشق تورا   آه. ميکشد

او عکسهای تو وتمامی جاده را

گاهی نگاه ميکند و گاه ميکشد

شبها دلش زمينهءشطرنج ميشود

يک اسب رام مشکی و يک شاه ميکشد

و با خيال خواب تو در خواب ميرود

در خواب هم ستاره و يک ماه ميکشد

ميخواست حال و روز خودش را ...ولی نگفت

در دست بادصبح پر کاه ميکشد

 

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

ترسم از روز سیاهی است که

                    بیایی...و چه سود رفته باشم و

                                   بدانی که چه دیر آمده ای

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعری از دوستی جديد

عشق عليه السلام
شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
يير غلام تو کيست؟ عشق عليه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده خون در نيام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!

از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده يا امام!

عشق به پايان رسيد ، خون تو پايان نداشت
آنک پايان من، در غزلی ناتمام ...



¤ نوشته شده در ساعت 18:33 توسط alireza ghazveh
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعری از دوستی جديد

اين يک از او يک از او يک ازاو از من اما کدامست آن آن
آسمان در کدامين ستاره سرنوشت مرا کرده بنهان .

آسمان کم کن از ابرهایت بر سیاهی بیفزای شب را
تا بیایم کدامین ستاره است گشته تا این حد ازمن گریزان

اين منم کودکی که تنش را مثله مردند يکشب ملایک
ریختندش برای خداییت بیش گرگان بیر بیابان .

این منم نو جوانی که درچشم ریگهای زمین را جویده است
قورت داده است در دیدگانش زندگی را خیابان خیابان

این منم مرد بیچاره ای که تاجری قهوه ترگ گفته
دم نموده است خون سرش راکافه در کافه فنجان به فنجان

این منم مرد بیچاره ای که دستها را گرفته در آغوش
می جهد از بخاری به بنکه میدود با بهاروزمستان

آسمان کم کن از ابرهایت تا بیابم کدامین ستاره است
طالع تازه ات را نشان ده طالع کهنهام را بگردان...

¤ نوشته شده در ساعت 20:51 توسط سيدرضا محمدي
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعری از دوستی قديمی

کسی که در پی اویم در این حوالی نیست
تو هم که خانه بدوشی برو خیالی نیست
اگرچه دست گدایی به دامنت دارم
خداگواست گدای تو لا ابالی نیست
واینکه می شکند کوزه های انگور است
دلم به وسعت دریا ست نه سفالی نیست
در این زمین که پدر بذر راستی می کاشت
فقط صدای وزغ هاست بوی شالی نیست
نگو که هیچ ندارم نگو که بی دردم
دلم تهش خبری هست دست خالی نیست
شما که خاطرتان با فریب آلودست
کسی نمی شنود ها؟کسی شمالی نیست
از این دیار اگر رخصتی است پرگیرم
نمی شود که بمانم اگر سوالی نیست
قادر متاجی-انجمن شعر امام خمینی نوشهر

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعر

ما سينه سينه درد را لبریز دید یم
تاریخ را همواره با چنگیز دید یم
هرجا نشستیم و سری بالا گرفتیم
دندان آن بالا نشین را تیزدید یم
گفتند باور کن بیا اینجا بهاراست
رفتیم پای پنجره پاییز دید یم
میز و دم و دفتر هما نها بود تا بود
یک نقش باصدرنگ پشت میزدیدیم
این باغ بی فریادزاغان یادمان نیست
گرچه مترسکها سر جالیز دیدیم
هر چند روی صحنه بازی خوب وزیبا است
رفتیم پشت پرده ماصد چیز دیدیم
اینجا گلوی تشنه ام دادی طلب کرد
آنسوترک فریاد حلق آویز دیدیم
افسونه اميني-تنكابن

نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعر

من ماه...ماه من
من آه ...آه من
یعنی : سپید تو
یعنی : سیاه من
یکسایه یک شبح
در اصطلاح من
حالا خودت بگو
اصلا نگاه من
من ماه آه تو
تو ماه آه من!
پیمان شعبانی تبار
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعری از دوستی خشن

طعم بوسه هایت را
فقط باران میداند
که روی لبهایت میچکد
و لبهای خیس من
که تو را تفریق میکند
و جمع مشود
با خاطرت سنجاق شده بر دیوار
تو میبوسی
میبویی
عاشق میشوی
ومن به مقوایی فکر میکنم
که شناسنامه روزهای بی کسی ات بود
هتل چهارستاره ات
سه تا ره ات
ستاره ات
تو میبوسی
دهانم طعم کاغذ باطله میگیرد
اصلا به جهنم که تمام عشقهای دنیا
باید بروند
جز تو
به جهنم که هیچ کس مرا درک نمی کند
جزتو
به جهنم
به جهنم
با تو تنها به جهنم فکر میکنم
جهنمی که زیر پوستم دو تا میشود
چهارتا
ده تا
هزارتا
با من حرف میزنی
میبوسی
من به جهنم فکر میکنم
به مقوا
و دهانم آتش میگیرد

ر.ص---------انجمن شعربیدل دهلوی چالوس
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حال من

در شیشه ای بخار گرفته متشنجم کرده بود به جنون رسیده بودم
نگو حرفم تکراریست فقط گوش بده ! در شیشه ای بخار گرفته
متشنجم کرده بود دست بردم تا بازش کنم میخواستم تمام صداهای
کوچه را بشنوم تمام صداها را زورم نرسید تقلا کردم دستهایم تاول زد اما نتوانستم باز شدنی نبود از ناتوانی دستم روی شیشه بخار گرفته کشیده شد لازم به گفتن نیست رد دستم روی شیشه ماند پنج انگشتم شد پنج خط موازی
حتی رد تاولها هم در بین خطوط پیدا بود رد تاولهای گرد سفید سیاه ویا جای چنگی که پریروز عقابها بر کف دستم انداخته بودند همه و همه در بین خطوط پیدا بود اصلا با وجود تاولها انگار آن پنج خط حامله بودند پنج خط حامله !
در شیشه ای هنوزهم هست هنوزهم بخاردارد آن خطها هم هنوز
روی شیشه اند خدای من هنوز هم حامله اند گویی فقط قابله ای نوازنده می خواهند یا چه فرقی می کند؟ نوازنده ای قابل!
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عالمسوز

به نام خدا
اين نخستين کلمات است
خدا را شکر
نویسنده : نیما پیراسته ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک